تبليغاتX
حرف هایی از جنس مهر...
گر دل بگیرم از تو و بردارم از تو مهر این مهر بر که افکنم این دل کجا برم؟
از عمق ناپیدای مظلومیت ما صدایی آمدنت را وعده می داد.

صدا را عدل خداوندی صلابت می بخشید و مهر ربانی گرما می داد.

و ماهر چه استقامت، از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل، از این نوا دریافتیم.

در زیر سهمگین ترین پنجه های شکنجه تاب می آوردیم که شکنج زلف تو را می دیدیم.

در کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیرها، برق نگاه تو تابمان می داد و صدای گامهای آمدنت

 توانمان می بخشید.

رایحه ات که مژده حضور تو را بر دوش می کشید مرهمی بر زخمهای نو به نومان بود و جبر

 جانهای شکسته مان.

دردها همه از آن رو تاب آوردنی بود که آمدنی بودی.

تحمل شدائد از آن رو شدنی بود که ظهورت شدنی بود و به تحقق پیوستنی.

انگار تخم صبر بودیم که در خاک انتظار تاب می آوردیم تا در هرم خورشید تو به بال و پر

بنشینیم.... .

سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:20  توسط منتظر | 
چشم بگشا و ببین، در این دنیا چه می گذرد؟ انسان ها در پی چیستند؟ کدام غایت را طالبند؟

آنکه کودکان را یتیم و مادران را بی فرزند می کند، و بی رحمانه انسان های بی گناه را هر روز

به نیستی می کشاند در پی این همه خون به دنبال چیست؟

بر سر اشرف مخلوقات چه آمده که خون همنوع می ریزد؟

آیا جز این است که درخشش نور پروردگار را در وجودش نادیده گرفته است؟ آیا جز این است

که ندای قالوا بلی را سر داده و اکنون به فراموشی سپرده است؟

....

در اندیشه ام که اگر نمی شناختمت و امید به آمدنت را در دل نمی پروراندم چگونه می

توانستم این آشفته بازار دنیا را تاب بیاورم، و هر صبح چشم گشوده و قدم در راه زندگی

بگذارم؟

...

در این زمانه که کشتن نشانه برتری و کمال است، و لگد مال کردن خوبی ها و ارزش ها نشانه

 تمدن:

...

در گوشه ای از جهان دستی برآمده به سوی آسمان تا دعا کند.

 ای دوست که چشم دوخته ای به این صفحه و کلماتش، از تو می خواهم دستانت را

همراهش کنی به دعا:

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:28  توسط منتظر | 
مهدی جان:

 مرا ببخش به خاطر دور شدن از تو...

 به خاطر آزار دادن های همیشگی...

 به خاطر لحظاتی که مرا می دیدی و من تو را در ذهن خویش به گوشه ای رانده بودم و شاید حتی به روی

یادت پرده ای از غفلت انداخته بودم.

مرا ببخش به خاطر لحظاتی که بی یادت شاد بودم  و بی نسیم حضور مهربانت به دنیای بازیچه دل خوش

کرده بودم.

قلبم را به سویت فرستادم و از تو میخواهم در کنارش گیری و او را هرگز پس ندهی من قلب بدون

حضورت را نمی خواهم.

 همان بهتر که نباشد قلبی که از تو نشانی ندارد...

همان بهتر که نباشند نفس هایی که بی یادت به جسمم جان می دهند...

و همان بهتر که نباشم بی تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:4  توسط منتظر | 

جان من با آه هایش محبوس است ای کاش که این جان همراه آه ها بیرون آید.

پس از تو خیری در زندگی نیست و من از این می گریم که نکند زندگانیم به طول انجامد.

می شنوی ای دوست

این صدای کیست که چنین ناله برآورده و از زندگی سیر شده است؟

این ناله های کیست که به فراق محبوبش دچار شده؟

این شانه های  کیست که از دوری عزیزش به لرزه افتاده؟

...

...

 

         آری درست فهمیدی حضرت علی علیه السلام آن فاتح همیشگی نبردها به سوگ همسر

 مهربانش دخت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم-  فاطمه الزهرا سلام الله علیها - نشسته

است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:25  توسط منتظر | 
خداوندا:

  خودت ما را امر فرمودی که دست توسل به دامنش زده، زیرا تو اینگونه توسل را بیشتر دوست می داری،

و تنها و تنها دل در گرو محبت او بگذاریم و ما را محبوبی در دو عالم غیر از او نباشد، که تو دوستدارانش

را بیشتر دوست می داری.

بار خدایا:

اکنون این من هستم بنده ای حقیر از میان تمام بندگانت که تو را به عجز می خواند. بنده ای که در تنگناها

به او متوسل شده و از او کمک خواسته است.

این منم بنده درمانده تو که در دل آتشی دارد از محبتش، ودر سینه دردی از فراقش.

خداوندا:

این جدایی جانکاه را بر ما مپسند که ما اگر چه ظالم به نفسیم؛ اما بنده توئیم و چه کسی رئوف تر از تو بر

 بندگان خویش.

پایان این هجران تنها به اراده و مشیت توست، پس مخواه برویم قبل از آنکه بیاید.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:25  توسط منتظر | 

اتیها امرنا لیلاً او نهاراً فجعلناها حصیداً کان لم تغن بالامس

سوره مبارکه یونس، آیه ۲۴

 

علی بن مهزیار در بیست و یکمین سفر حج که به دیدار امام عصر علیه السلام رسید از تفسیر آیه فوق پرسید.

حضرت فرمودند؛ آن امر الهی که شب یا روز فرا خواهد رسید، مائیم و زمان ظهور نزدیک است.

بحار الانوار، جلد ۵۲، ص۴۲

 

یا اباصالح کاش نزدیک را نزدیکتر کنی و در آدینه ی پیش رو، قدم بر

 چشمان بی نورمان بگذاری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:9  توسط منتظر | 

 

غربت و تنهایی اقسامی دارد و هر یک را درجاتی از رنج به دنبال است؛ گاهی انسان از شهر

و دیار خود بیرون می رود به میان جمعی که با آنان آشنایی ندارد، این تنهایی او را آزار می

دهد؛ اما همین حالت اگر در شهر و محل سکونت برای او پیش بیاید، رنجش دو چندان است؛

 چرا که انتظار آن است که انسان در شهر خود آشنایانی داشته باشد تا دلتنگ نگردد و به رنج

اندر نیفتد. هر چه این دایره تنگ تر می گردد، بار غم سنگین تر و غم آن جانکاه تر میشود.

 اوج این رنج آنجاست که انسان در میان همسرو فرزندان خود یعنی در خانه خویش دچار

 تنهایی شود که این بسیار محنت زاست. فرد تامین معاش اعضای خانواده خود را عهده دار

باشد و درانجام این امر به جد بکوشد، اما آنان نه تنها از در سپاس و تشکر از او بر نیایند،

بلکه اساساً وی را تحویل نگرفته و محلی از اعراب برای وی قائل نباشند. سهل است که اصلاً

فراموش کنند که آب و نان ایشان را چه کسی تامین می کند و با بی خبری بخورند و بیاشامند و

 برخیزند و به کنجی خزند.

من این حالت را غربت خانگی نهاده ام و اول بار که دوستی از همکارانم را در چنین بلیه ای

دیدم به حالش رقت آوردم و بر این امر خطیر متنبه شدم.

نیمه شبی بر آستانه ی صبح در اندیشه ی این غریب بودم و خدای را بر نعمات فراوانی که

ارزانی ام داشته بود سپاس می گفتم.

به ناگاه یادم آمد از بزرگ مردی الاهی که او نیز در میان ما به غربت

 خانگی سختی دچار آمده است که بار سنگین آن، قامت را خم نموده

و بر دوش بسی گران می آید.کمی بیشتر اندیشیدم گفتم آن تنهایی کجا

 و این غربت کجا! دیدم این عزیز نه در میان دشمنان که در جمع

دوستان،  غریب و تنها افتاده است....

....گفته آمد که او تنهاست و غربتش از نوع سخت ترین غربت ها؛ یعنی غربت خانگی. اما چه

 نیکوست که هر یک از مشتاقان چشم به راهش چنین بگویند که :

ای عزیز،مرا با دیگران کاری نیست و به جان و به جد می گویم که:

بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود               آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

ای عزیز، اگر دیگران دل به دیگرانی چون خود سپردند، اما من آنچنان پذیرای مهرت شده ام که:

به دلم گر زنی آتش، بکن اندیشه از آن                که گر این خانه بسوزد، تو میانش باشی

ای عزیز، در بازار جهان به کالای مهرت سودا کرده ایم هر چند که:

سوخت سودای تو از سر تا به پا، پا تا به سر را                

اما

ساخت خوش وارسته این سودا ز هر سو د و زیان ام

ای عزیز، حتی اگر دست رد بر سینه ام زنی _ که خدا را هرگز چنین مباد_ مهرت را چنان بر

 دل دارم که به شوق و رغبت بگویم:

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم               که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

و خلاصه!

ای عزیز، اگر جلوه هایی از غربت تو در این نوسته به چشم می آید، هرگز روا مباد که خود ما

 تو را به تنهایی وارهانیم و در صحراهای هجر رها کنیم. از تو یاد می کنیم، از تو دم می زنیم،

 غم مهرت را بر دل های خود به جان می خریم، نامت را پرآوازه می کنیم،دست و پا و قلب و

زبانمان را در راهت به کار می گیریم. دست را برای نوشتن، پای را برای دویدن، قلب را برای

 مهر ورزیدن و زبان را برای دعا و دعوت به تو می خواهیم تا خلاصه آن کنیم که آن باید و الا

 این ابزار به چه کار آید؟

آری دمی از پای نخواهیم نشست و در این وادی هم آواز با طوطی شکرشکن شیراز، تک تک

 ما را عقیده چنان است که:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

برگرفته از کتاب جلوه های غربت /  اصغر صادقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط منتظر | 

  آه ای قطره باران با من بگو در آسمان چه می گذرد ؟

افلاکیان چه می کنند ؟

 آیا در آرامشند؟ و یا مانند ما زمینی ها در لحظات خود جایی برای آرامش باقی نگذاشته اند؟

آیا در آسمان نیز هرج و مرج نیروی برتر است ؟

نمیدانم شما در لحظات تنهایی چه میکنید ؟

به کدام سمت رو می کنید و با که سخن میگویید ؟

در شدائد و سختی ها به دامان که چنگ میزنید ؟

و در فراق کدام محبوب اشک هجران میریزید ؟

گاه گاهی فکر پرواز و اوج گرفتن به سوی آسمان شما را در ذهن می پرورانم.

اما نه !

من در زمین و با زمینیان خواهم ماند.

آخر می دانی خداوند مردی آسمانی را به ما زمینیان هدیه داده است.

مردی که دستت را گرفته و دلت را آسمانی می کند.

مردی که گاه آمدنش دیر نیست........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 22:11  توسط منتظر | 

امام و انیس مهربانم چه زود عهدهایم را فراموش کردم. و غرق در گرداب ظلمت، بر آفتاب وجودت که در

دلم نقش داشت پرده کشیدم.

چه زود یادت را به دست فراموشی سپردم. و بدون تکیه به تو راه پرخطر زندگی را در پیش گرفتم.

چه ساده صبح آدینه ها را بی حضور یادت به غروب رساندم.

اما فردا آدینه ای دیگر است و من این بار از خداوند می خواهم که مرا یاری دهد به یادت و به یاریت.

   و تو ای همسفر در جاده انتظار:

                بیا و با من همراهی کن بیا تا به یادش آدینه  را ندبه کنان آغاز کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:11  توسط منتظر | 

شاید توهم مانند من وقتی هر روز خسته از همه چیز به خانه باز میگردی و مادر در را به رویت می گشاید و گرد وغبار خستگی را با محبت هایش از چهره ات می زداید باخود می اندیشی که هیچ چیز محبت مادر نمیشود.تنها اوست که بی دریغ و بی منت محبتش را نثار تو می کند.

شاید تو هم وقتی تمام کارهایت  گره می خورد و دیگر توان اداره کردنشان را نداری این پدر است که با تدبیرهایش گره از کارهای تو می گشاید وتمامی تجربیاتش را در راه کمک به تو به کار می بندد. و این بار تو به این می اندیشی که این تنها پدر است که چون کوه استوار در کنارت ایستاده.

شاید تو هم مانند من دوستی داری که هر گاه دلت می گیرد به سراغش می روی و برایش درد دل می گویی و او چه شکیبا تمام حواسش را در اختیارت میگذارد تا بتوانی دلتنگی ها را دور بریزی و امیدی دوباره بیابی. آری این بار هم تنها اوست همدم و انیس تو.

حال تصور کن کسی هم مادرت باشد هم پدرت هم دوستت!

درباره او چگونه می اندیشی؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 20:26  توسط منتظر |